تبليغاتX
faryar music

دوشنبه 1387/05/21

تغيير مكان

 

 

ادامه ي اين وبلاگ به مكان جديدي انتقال يافته ،‌

لطفاً از آن ديدن فرماييد.

http://shahrehonar.blogfa.com

 

نوشته شده توسط سردبیر در 18:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/04/08

آیا شاملو بهترین منتقد خودش نبوده ؟

 

 

به نظر من

هيچ كس مثل خود شاملو ،

نتونسته خودشو نقد كنه ..!

  • نقدهايي كه اين طرف و اونطرف درباره ي شاملو خوندم و شنيدم

اغلب مطالبي بودند كه خود شاملو قبلاً‌ آنها رو گفته بوده ...

 

  • اين مصاحبه رو در كتاب شعري از شاملو مربوط به سال هاي دور خوندم

و تايپ كردم چون دلم مي خواست ديگران هم بخونن.

 

 

 خلاصه اي  از دو مصاحبه با احمد شاملو نقل از «مجله ی فردوسی » - فروردین 45 - «روزنامه آیندگان » فروردین48

اگه مايليد متن كامل رو بخونيد  اینجا رو کلیک کنید .

 

 

·         آثار من ، خود اتوبیوگرافی کاملی است . من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خود زندگی است .

 

·         خواننده یک شعر صادقانه در شعری که می خواند ، خواه و ناخواه جز با صحنه هایی از زندگی شاعر و گوشه هایی از افکار و عقاید او روبرو نخواهد شد .

 

·         شکستن بت مورد پرستش بت پرست متعصبی که گرفتار بیماریهای عصبی است و پیشاب پر و آماده به شلیکی هم در دست دارد ، در یک جمله «خودکشی است» - جبری که من بدان معتقد شده ام راهش از این طرف است و شاید بیشتر یک « تراژدی » است ( به مفهوم یونانی آن ).

 

·         من مطلقاً به وزن به عنوان یک چیز حتمی و ذاتی شعر اعتقاد ندارم .و برعکس ، معتقدم که وزن ذهن شاعر را منحرف می کند.

 

·         من وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خود به خودی شعر ، یعنی زایش طبیعی آن ، می دانم .

 

·         اینکه ما به طور کلی برای شعر یک فرم خاص قائل شویم ، مثل این است که مثلا برای « میوه » یک فرم خاص قائل بشویم . مثلا الگویی برا میوه در نظر بگیریم و بگوییم که هر میوه ای باید به این شکل باشد ، منتها مزه اش فرق کند. من می گویم نه ! سیب شکل سیب است. در حالی که خربزه شکل خربزه است و انگور شکل انگور .

 

·         اگر جامعه اشعار فولکلوریک مرا زودتر پذیرف، برای آنست که مصالح کار مال خود جامعه بوده است.- مثلاً اگر شعر «پریا» مشهورتر از فلان شعر دیگر من است علتش این بوده که این شعر به زبان مردم سروده شده .

 

·            من به زمان فکر می کنم .و خیلی هم نسبت به این مسئله حساس هستم.

 

·         از تمام شدن زندگی و از مرگ مطلقاً ، وحشتی ندارم . به قول « کامو » قدمی است که باید برداشت . ولی روی هم رفته مرگ چیز کثیفی است...

 

·         زبان ما متأسفانه از بسیاری از امکانات خودش دور مانده است.

 

·         مثال های فوق العاده زیادی را می شود عنوان کرد:

 

·         چنانکه ما در زبان فارسی دو علامت برای بیان لیاقت داریم.

 

·         فرض کنید پسوند « ی » که به مصدر اضافه می شود و علامت « آک » که به ریشه ی دوم یا ریشه ی امر ی مصدر اضافه می شود – هر دو لیاقت را افاده می کند . یعنی مثلا « خوردن » می شود « خوردنی »، ( فلان چیز خوردنی است . و این می رساند که لیاقت خوردن را دارد ) و « اک » که به ریشه و جه امری اضافه می شود -  ( «خور » که می شود «خوراک » ، که خوراک هم لیاقت را می رساند در خوردن ).

 

·         و اما اینکه شعر در حال حاضر چه مرحله ای را طی می کند : به شما بگویم : - شعر « یافته شده است » و تلاش قصیده سازان و غزلسرایان و معرکه گیران هم دیگر تلاشی عبث است.

 

·         علت این امر آنست که به سال 1334 ، من پنج دفتر بزرگ محتوی اشعار خود را گم کردم . جوانکی « نقاشیان » نام ، به بهانه ی آنکه خیال تدوین و چاپ آنها را دارد ، برد و پس نداد .

 

·         چهار جلد از این دفترها محتوی چهار سال از پرکارترین دروه های شاعری من بود. دروان شکفته ای که تنها کار من نوشتن بود و حاصل کارم ، گاه در روز از پنج تا شش قطعه و از دو تا سه هزار کلمه تجاوز می کرد! – امری شگفت و باور نکردنی ! ضربه ها پساپس فرود می آمد و طنین آن ضربه ها همه ی زندگی مرا سرشار می کرد.

 

·         بهترین روزهای عمرم را بر سر هیچ و پوچ یا در گوشه های زندان گذرانیده ام یا در پیشگاه «عدالتی» که به یک دست شمشیری دارد و به دست دیگر ترازویی . اما در ترازو ، تنها «اتهام» ترا در برابر زری که می توانی بسلفی سنگین و سبک می کنند...

 

·         هرچه اند و  هرکه اند ، صادقند و آنچه مغتنم است همین است ، تیراژ کتابها آنقدر کم است که نویسنده می تواند خوانندگان آثار خود را نفر به نفر بشناسد!

 

·         چقدر آرزو می کردم که زندگانیم – به هر اندازه که کوتاه – سرشار از زیبایی باشد. افسوس که گند و تاریکی و ابتذال و اندوه همه چیز را در خود فرو برده است. بارها کوشیده ام از شهر بگریزم و در گوشه دهی یا مغازه ای مدفون شوم . دریغا که در سرا چه ترکیب تخته بند تنم!

 

·         اما هنر را من همیشه چنین تعریف کرده ام : « طبیعت به اضافه انسان»

 

·         گوته می نویسد :

 

·         «من وزن و قافیه را که سخن ، در ظاهر خویش به مدد آنهاست که «شعر» می نماید ارج می نهم . اما عمق و اصالت شعر  ، تنها در آن جوهر والائی است که چون شعری را از صافی ترجمه می گذرد بی آنکه کاهشی در آن پدید آید!»

 

 

نوشته شده توسط سردبیر در 13:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/03/19

این موسیقیى سنتیه یا ماده ي مخدر ؟

 

 

«اختلاف ربع پرده»

چند وقت پيش وقتي مثل هرروز ، از توي يه پارك - كه تو مسير محل كارم به خونه قرار گرفته -  رد مي شدم ،‌ محيط پارك و موسيقي اي كه در حال پخش شدن از بلندگوهاي پارك بود ، توجه ام  رو جلب كرد.

 

در حاليكه نزديك به سه چهارم كساني كه در پارك بودند بچه هاي زير 10 سال بودند و با وسايل بازي پارك ، و يا دوچرخه هاشون با لباسهاي رنگ وارنگ با جيغ و داد فراوون بازي مي كردن ....... يكي از آوازهاي آقاي افتخاري  در دستگاههاي آواز ايراني ، بدون ريتم ، به همراه صداي ساز سه تار در حال پخش بود ..........

اگر كمي دقت مي كردي كاملاً به اين تضاد پي مي بردي كه اين موسيقي دقيقاً‌ مثل يك آمپول مسكن به روح و شور و شوق اون آدما ،كم كم و آهسته آهسته ،‌ با ريتمي كند در حال تزريق بود .!!

 

صرف نظر از اینکه آیا این هر موسیقی جایی داره و هر نوع موسیقی در اوقات مختلف زندگی آدمها ، می تونه متفاوت باشه ،

باز مسأله ي موسيقي سنتي و  ماجراي ربع پرده ذهن من  و مشغول كرد ، بر آن شدم كه يكي از مقاله هايي كه در اين مورد خونده بودم رو تايپ كنم .

 و بهتر ديدم قديمي ترينشون رو  انتخاب كنم تا خودتون قضاوت كنيد كه از اون روز تا به امروز چه تغييراتي شكل گرفته !!

 

از اون جايي كه من كلكسيوني از مجله ي موزيك از سال 1331 تا اواخر دروه ی پهلوی  رو در اختيار دارم ؛ شروع كردم به زير و رو كردن اونا و اين مقاله رو پيدا كردم ....

اگر خواستين مي تونيد این مقاله رو  (اینجا کلیک کنید)  و حتماً بخونين: 

 

"مقاله ای از مجله موزیک – سال سوم – شماره ی دوم – به سال 1333 هجری شمسی – به قلم آقای « سعدی حسنی »" با نام :      «اختلاف ربع پرده»

نوشته شده توسط سردبیر در 16:28 |  لینک ثابت   •