تبليغاتX
faryar music

شنبه 1385/03/27

جوابیه یکی از دوستان پر مهر در باره ی پست قبلی .....

با تشکر فراوان از دوست نادیده ی نازنینم زهره خانوم که لطف کردند و در باره پست پیشین

اطلاعات بسیار خوبی در اختیارمان قرار دادند .....

 منبع    http://www.chn.ir/news/?section=4&id=1654 

 


 

 

 

چاپلين سي سال است وبال گردنم شده

ماجراي نامه چارلی چاپلین به دخترش سی سال است با فرج الله صبا است. این کتاب به سه زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی ترجمه شده و بارها از روی آن نوار، دکلمه و گزارش های تلویزویونی تهیه شده است.

 

تهران_ ميراث خبر
سايت کتاب_ الهه خسروي يگانه: کمتر کسي پيدا مي شود که نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش را نخوانده باشد. « دخترم جرالدين ! اينجا شب است. همه سربازان بي سلاح خفته اند...» نامه اي که حداقل به سه زبان زنده دنيا ترجمه شد و سي سال دست به دست چرخيد. در مراسم رسمي و نيمه رسمي بارها و بارها از پشت ميکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلين انديشيدند که جهاني از معنا را در خود نهفته داشت. اگر بعد از اين همه سال به شما بگويند اين نامه جعلي است چه مي گوييد؟ لابد عصباني مي شود و از سادگي خودتان خنده تان مي گيرد. حالا اگر بگويند نويسنده واقعي اين نامه سي سال است که فرياد مي زند اين نامه را من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نمي کند چه حالي به شما دست مي دهد؟ فکر مي کنيد واقعيت ندارد؟ ديگراني مثل شما هم سي سال است به فرج الله صبا نويسنده واقعي اين نامه همين را مي گويند: واقعيت ندارد. اگر چه سال ها پيش هوشنگ گلمكاني به داد اين همكار قديمي رسيد و در مجله فيلم اشاره كوتاهي به اين موضوع كرد(اين را بعدتر فهميدم)
فرج الله صبا نويسنده و روزنامه نگار کهنه کاري است. او سال ها در عرصه مطبوعات فعاليت داشته و امروز ديگر از پيشکسوتان اين عرصه به شمار مي رود. داستان اين سوءتفاهم که به قول خودش يک نوع خرافه روزنامه نگاري است ، براي نخستين بار نيست که از زبان او روايت مي شود اما اميدوار است که آخرين بار باشد. آخر حالا سي سالي مي شود که چاپلين وبال گردن او شده است.
***
سردبير مي گويد هيچ مي دانستي نامه چارلي چاپلين به دخترش که سال هاست در ايران دست به دست چرخيده جعلي است ؟ » شاخ هايم کم کم در حال سبز شدنند.
ـــ به فرج الله صبا زنگ بزن و ماجرا را زنده کن.
نه فايده اي ندارد. شاخ هايم ديگر درآمدند. فرج الله صبا استاد خيلي از ما روزنامه نگارهاي تازه به دوران رسيده است. چه در قالب تحريريه هاي مختلف و چه در کلاس هاي آموزش روزنامه نگاري مثل مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه ها. يادم هست در همين کلاس هاي رسانه زماني که هيچ کس زويا پيرزاد و داستان هايش را نمي شناخت کتابش را دست گرفت و خط به خط برايمان خواند تا به ما موجز نويسي را ياد بدهد. بماند که کتاب را هم از او گرفتم و هنوز پس نداده ام. حالا باورم نمي شود دست به جعل چيزي مثل نامه چارلي چاپلين بزند. تلفن را که بر مي دارد تا خودم را معرفي مي کنم مي شناسد: هان! خسروي جان! حالت چطوره؟
من که جرات ندارم بحث جعلي بودن نامه را پيش بکشم. من و من مي کنم و آخر سر مي گويم : استاد! درباره نامه چارلي چاپلين مي خواستم...
با شلوغي و حرارت هميشگي اش حرفم را قطع مي کند تا بگويد: ول کن دختر! اين نامه چارلي چاپلين سي سال است بيخ گريبان ما را گرفته است و ول نمي کند. آن نامه را من نوشتم نه چاپلين خدا بيامرز. چارلي بيچاره روحش هم خبر نداشت. آن نامه فقط زاده تخيل من است.
و ماجرا آغاز مي شود. ماجرايي که باز مي گردد به يک روز غروب در تحريريه مجله روشنفکر: «سي و چند سال پيش در مجله روشنفکر تصميم گرفتيم به تقليد فرنگي ها ما هم ستوني راه بيندازيم که در آن نوشته هاي فانتزي به چاپ برسد. بهرحال مي خواستيم طبع آزمايي کنيم. اين شد که در ستوني هر هفته نامه هايي فانتزي به چاپ مي رسيد. آن بالا هم سرکليشه «فانتزي» تکليف همه چيز را روشن مي کرد. بعد از گذشت يکسال ديدم مطالب ستون تکراري شده. يک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اينقدر تکراري اند. گفتند: اگر زرنگي خودت بنويس! خب ، ما هم سردبير بوديم. به رگ غيرت مان برخورد و قبول کرديم. رفتم توي اتاق سردبيري و حيران و معطل مانده بودم چه بنويسم که ناگهان چشمم افتاد به گراوري که روي ميزم بود و در آن عکس چارلي چاپلين و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه اي از قول چاپلين به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار مي آورد زود باش بايد صفحه ها را ببنديم. آخر سر هم اين عجله کار دستش داد و کلمه فانتزي از بالاي ستون افتاد. همين شد باعث گرفتاري من طي اين همه سال».
بعد از چاپ اين نامه است که مصيبت شروع مي شود: «آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش مي کردند ، در راديو و تلويزيون صد بار آن را خواندند ، جلوي دانشگاه آن را مي فروختند ، حتي مرحوم مطهري در مقدمه کتابش «حقوق زن در اسلام» از آن استفاده کرد. هر چقدر که ما فرياد کشيديم آقا جان اين نامه را چاپلين ننوشته کسي گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکي استانبولي و آلماني و انگليسي هم منتشر شد. حتي در چند جلسه که خودم نيز حضور داشتم باز اين نامه را خواندند و وقتي گفتم اين نامه جعلي است و زاييده تخيل من ريشخندم کردند که چه مي گويي ما نسخه انگليسي اش را هم ديده ايم!»
صبا ، حالا نمي داند چرا يک ماهي هست که دوباره اين قضيه جان گرفته است. از من که مي پرسد به سردبير نگاه مي کنم و مي فهمم منبع خبرش را لو نخواهد داد. براي همين من هم اظهار بي اطلاعي مي کنم تا اينکه صبا مي گويد: «به گمانم چون در اين انتخابات اخير يکي از کانديداها از اين نامه استفاده تبليغاتي کرد دوباره اين موضوع باب شده و گرنه چند سالي بود که اين موضوع ديگر فراموش شده بود.»
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقيتش را مي خورد. چرا که اين نامه آنقدر صميمي و واقعي نوشته شده که حتي يک لحظه هم به فکر کسي نرسيده که ممکن است دروغين باشد.
دروغين؟ اسم اين کار را نمي شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نويسنده خودش هم تابحال صدهزار بار اين موضوع را گوشزد کرده است. اما واي از آن روزي که اين مردم بخواهند چيزي را باور کنند. اين را ، فرج اله صبا مي گويد.

نوشته شده توسط فریدون فر یار در 10:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/03/24

نامه چارلی چاپلین به دخترش..... حتماً بخون و ببین چاپلین بی خودی چاپلین نشده ...

 

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست .

 او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 


ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.


زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

 قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 شنيدنی است‌:

 داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

 

 چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

 گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
 

 

نوشته شده توسط فریدون فر یار در 10:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/21

این هم کاریکاتور .... اگه طرفداراشون تظاهرات نکنن و ما رو اعدام ......

این روزا که بحث انواع کاریکاتور داغه

من هم یه خورده تنم می خاره ...

کاریکاتور شادمهر عقیلی

که بین اهالی موزیک به آهنگ دزد بزرگ  !! شهرت داره .

384
shadmehr.jpg 


 

 

کاریکاتور محمد رضا گلزار 

رماه 1384
golzar.jpg 


 

کاریکاتور هدیه تهرانی 1384
hedie.jpg 

کاریکاتور نیکی کریمی384
niki.jpg

 

کاریکاتور بهاره راهنما 
rahnama.jpg

 

  و این یکی هم هیچ ربطی نه به موزیک داره . نه به سینما و نه ........

گدای با انصاف!!!


gedaa.jpg

نوشته شده توسط سردبیر در 13:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/03/21

ترانه یعنی زندگی ...............

سال 1367 .... چهارشنبه شب .. رادیوی آمریکا ... برنامه نوای تازه با صدای انوشیروان کنگرلو ... آهنگ جهان سوم ….  ابی ... با ترانه اردلان سرفراز! ....

....سال ......13... کنسرت داریوش ..... آهنگ شقایق ... با شعر اردلان سرفراز ... خود داریوش روی سِن اینو می گه .

 

.........

...........سال 1376 چهار شنبه شب ...... رادیوی آمریکا ...... برنامه نوای تازه ..... کاست جدید معین .... پنجره .... با ترانه اردلان سرفراز .... آهنگ از شماعی زاده ..... با خودم می گم خیلی عجیبه این شماعی زاده همونیه که می خونه ؟ ..... ( ممکنه بهم بخندن آخه تو شماعی زاده رو هم نمی شناسی ؟ )

 اردلان سرفراز کیه ؟ ..... .........اردلان .... اردلان .... ........

 

سال 1384 ...... میدان انقلاب ..... تصمیم می گیرم چند تا کتاب ترانه پیدا کنم و بخرم ... داخل کتاب فروشی ... کتاب ترانه ..... از ریشه تا همیشه . از اردلان سرفراز .... خوشکم می زنه ....

 سال صفر از اردلان سرفراز.... اینم هست قربان .... کدوم ؟ زمزمه های یک شب سی ساله ..... از ایرج جنتی عطایی .... فوری یاور همیشه مومن به یادم میاد ....

 

مثل هر وقت که هیجانی می شم و موهای تنم سیخ می شه ؛ حالا هم مو به تنم راست شده .... این هم هست .. .. دریا در من ترانه های شهیار قنبری ...... این هم بده ... اون یکی رو هم بده .... اینم برمی دارم ... اون و نه  .. با جلد مقوایی شو بهم بده .. گفتی چقدر ارزون تره ؟

 

دیگه طاقت ندارم ...  باید زودتر بخونمشون.........

کیسه کتابها حسابی سنگین شده .... به طرف صندوقدار .... این 2700 تومن ، 3600 تومن .... اینم  1700 تومن ....می شه ........  گفتید چقدر ؟ .... 12350 تومان .. ....

 

تا خونه سرم تو کتابه... تو این چند دقیقه تو ماشین .... تو خیابون .... پیاده رو .... .... بغض گلوم و گرفته .... نه نباید بغض کنم . اگه بغض کنم دست کم هفت هشت ده روز .. تمرین آواز تعطیل می شه ...... نه .. نه ...کلاس آواز چی می شه ..... نه .... نه .....  اما مگه می شه ...

به خونه می رسم .. . یه راست تو اطاق .....

نمی دونم چند ساعته که به خونه رسیدم ........ تلفن داره زنگ می زنه .... سلام عزیزم ... چرا صدات اینجوریه .... رفته بودم انقلاب .......... ................. ..  ..........یکی از ترانه هاشو برات بخونم ؟ ......... بخون........

 

اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداس
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاس

وقتي كه عاطفه رو مي شه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تر از باد هواس

اما من كه آخرين عاشق دنيام
ماهي مونده به خاك و اهل دريام

از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمه اي به قيمت همه نفس هام

از همينه كه همه عمرمو مديون تو ام
تويي كه عزيزتر از عمر دوباره اي برام

بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه

خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم
پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم

من براي گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم

بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه .................... دیگه چشمام حسابی خیسه ..... سارا مثل همیشه من و آروم می کنه ........ .. اما اونم بغض کرده ........  ..........................

..................

......................................................... 

.............................. سلام ... از ریشه تا همیشه . سال صفر ... ..... و .....  برام میارین ؟ .... چقدر می شه ؟ دیروز هم اومده بودم . یادتونه ؟ ............. بله ..... 12350 تومان ..... قابلی نداره ...... تشکر کاغذ کادو هم دارین؟ ............................  آخر هفته با سارا قرار دارم .....................

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سردبیر در 11:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/20

علی رهبری رو می شناسید ؟؟؟؟؟ ایران و چه طور ؟!!!!

 
 
 علی رحیمیان، علی رهبری و حسین دهلوی
  
       علی رهبری امروزه یکی از مشهورترین موسیقیدانان ایران در سطح جهان است.
 
 سابقه رهبری بیشتر از۱۲۰ ارکستر در کشورهای مختلف
 مخصوصا" انتشار ۱۵۰ CD
که بیش از 35 CD و DVD آن توسط انتشارات Naxos به انتشار رسیده،
 جایگاه والایی را برای او فراهم کرده است
(به غیر از علی رهبری و خواهرانش، رضا والی هم به تازگی اثری را با این انتشارات به بازار عرضه کرده است)


Ali (Alexander) Rahbari & Mstislaw-Rostropowitsch
علی رهبری و روستروپوویچ نوازنده مشهور ویلنسل
و رهبر ارکستر

 

     علی رهبری در سال 1352 مدیریت هنرستان موسیقی ملی و 1353 مدیریت هنرستان عالی را بعهده گرفت.
 در این سالها بارها ارکستر های ژونس موزیکال، ارکستر هنرستان عالی موسیقی، ارکستر صبا، ارکستر مجلسی رادیو و تلویزیون، ارکستر سمفونیک تهران
و پس از انقلاب ارکسترهای زیادی از جمله:
 ارکستر فیلارمونیک برلین ( زمانی که دستیار فون کارایان بود)،
 ارکستر ملی فرانسه،
ارکستر فیلارمونیک لندن،
ارکستر رادیو تلویزیون بلژیک BRT(به عنوان رهبر دائم)
و ارکستر فیلارمونیک زاگرب ( به عنوان رهبر دائم) کنسرتهایی اجرا کرد.

همانطور که رهبری در ایران می تواند نمادی از صلح موسیقی ایرانی و غربی باشد( آثاری نیز برای ارکستر تلفیقی سازهای ایرانی و غربی تصنیف کرد)، او فعالیتهایی نیز در زمینه آشتی بین المللی در مورد سیاهان افریقا داشته، زمانی که نلسون ماندلا هنوز در زندان بود، با یک گروه که تشکیل شده از خوانندگان سیاه و سفید بود، کنسرتهایی را به اجرا گذاشت.

او بخاطر فعالیتهای بشر دوستانه در سال 1354 مدال طلای حقوق بشر را دریافت کرد و قطعاتی نظیر "هافمون" و " بیروت برای 9 فلوت" را در همین راستا تصنیف کرد. از آثار علی رهبری در ایران

اجرای " بیژن و منیژه" اثر حسین دهلوی،

"حماسه" اثر احمد پژمان و

 "کنسرتو ویلنسل سن سانس" با تکنوازی عباس ظهیرالدینی در بازار موجود است.

------------------------------------------------------------------------------------

مصاحبه با علی رهبری

 وضعیت موسیقیدانان در ایران باعث خجالت است

به امید اینکه در زمینه موسیقی یک کار اساسی بشود.

ولی کار اساسی، باید شکل حرفه ای داشته باشد. در حالیکه اولین چیزی که با آن برخورد کردم این بود که وضع زندگی موسیقیدان ها خیلی بد است.

 یعنی وضع مالی نوازندگان ارکستر سمفونیک و اعضای کر، اینقدر بد است که من حتی خجالت می کشیدم درباره اش حرف بزنم.

مصاحبه از مریم کاشانی:

علی رهبری، از موسیقیدانان مهم ایرانی است. او تحصیلات خود را در وین به پایان رسانده و از محضر اساتید بزرگ موسیقی جهان، بهره برده است. وی در بازگشت به ایران، نقش مهمی در معرفی موسیقی کلاسیک به جامعه ایرانی ایفا کرد و مدت ها رئیس هنرستان موسیقی و کنسرواتوار تهران بود. رهبری حدود سی سال پیش جلای وطن کرد و درست چند ماه پیش به دعوت شورای سیاستگزاری موسیقی؛آن طور که خود می گوید "با عشق به ایران" برگشت و به امید اینکه "یک کار اساسی بشود". اما... با او درباره این رفت و آمد سخن گفته ایم.

* چه شد که به ایران برگشتید؟
من در سی سال گذشته در نقاط مختلف دنیا به عنوان رهبر ارکستر کار کرده ام، اما وقتی به ایران دعوت شدم، هدف این نبود که برای دادن یک کنسرت بروم و برگردم. در واقع کسانی که مرا دعوت کردند هدف شان این بود که من برای اینده موسیقی در کشور، کاری بکنم. من هم با شوق زیاد رفتم و با جان و دل، و به امید اینکه یک کار اساسی بشود. ولی کار اساسی، باید شکل حرفه ای داشته باشد، در حالیکه اولین چیزی که با آن برخورد کردم این بود که وضع زندگی موسیقیدان ها خیلی بد است. یعنی وضع مالی نوازندگان ارکستر سمفونیک و اعضای کر، اینقدر بد است که من حتی خجالت می کشیدم درباره اش حرف بزنم. مثلا خانمی که در گروه کر می خواند حقوقش هشتاد هزارتومان بود، آن هم در تهران. بعضی ها که اصلا چهل پنجاه هزار تومان حقوق می گرفتند. حالا اگر کسی در مملکت می گفت اصلا باید موسیقی کلاسیک را کنار گذاشت، مردم هم دنبال این شغل نمی رفتند، ولی در مملکت ما، در ایران، فوق لیسانس موسیقی می دهند، دکترای موسیقی می دهند، دانشگاه هست؛... و جالب تر اینکه در تمام سرودهایی که برای انقلاب اسلامی ساخته شده، در تبلیغات سیاسی، برای هر نوع مراسمی که به سیاستمداران یا افرادی که در کارهای مذهبی هستند، مربوط می شود، از کر و موسیقی کلاسیک استفاده کرده اند.
اما به حقوق اینها که می رسد، کسی کاری نمی کند. من دیدم که یک نوازنده عالی، برای اداره زندگی و خانواده اش باید چهار جا کار کند. البته خیلی از ایرانی ها هستند که به حقوق کم شان اعتراض دارند و من هم به آنها حق می دهم، ولی خب، من فقط رهبر ارکستر هستم و باید با صد و بیست نفر کار کنم. اینها سمفونی نهم بتهوون را آنقدر عالی زدند که واقعا باعث تعجب همه شده بود، ولی برای این عالی زدند که تمام مدت کار کردند. یعنی کارهای دیگری را که داشتند، تعطیل کردند برای اینکه سطح کار خود را به من نشان دهند. من هم دو ماه این کار را ادامه دادم، ولی اگر دو سال ادامه می دادم خیلی بد می شد. یعنی آنها دیگر نمی توانستند تمام وقت کار کنند و این کار با زندگی آنها ممکن نبود.

* فقط شخص وزیر
شما مسائل مربوط به هنرمندان را با کسانی هم مطرح کردید؟
والا هیچ کس نیست. یعنی هیچ کس که قدرت داشته باشد وجود ندارد، برای همین من فقط به شخص وزیر نامه نوشتم. چون شخص وزیر با رئیس جمهور ارتباط دارد و باید بتوانند مشکل به این بزرگی را حل کنند. کسی که سرود ای ایران را می نوازد باید حقوقش درست باشد. با کسی که سرود جمهوری اسلامی را می زند باید همان طور رفتار کرد که با یک نظامی عالیرتبه.

* شما موقع ورود این چیزها را نمی دانستید؟
چرا پرسیدم، ولی امید داشتم در مدتی که آنجا هستم شورای سیاستگزاری یا مسئولین تالار کاری کنند که این وضع درست شود. اول هم به من قول داده بودند که درست می کنند، ولی راستش را بخواهید احساس کردم این حرف ها را می زنند چون مرا دوست دارند، ولی نمی توانند کاری انجام دهند. قدرتش را ندارند.

* جواب نامه وزیر آمد؟
نه. هنوز جواب نداده اند، ولی غیر مستقیم شنیده ام که گفته اند اقدام می کنیم. اما تا امروز که اقدامی نکرده اند، و تا وقتی این وضع از اساس درست نشود،هیچ کار اساسی نمی شود کرد.

•شما از موضع مسئولین نسبت به موسیقی با خبرید؟ با این موضع، می توانند اقدام جدی انجام دهند؟*

ببینید اغلب سیاستمداران دنیاـ حالا ایران که جای خودش را دارد ـ از موسیقی کلاسیک خیلی کم اطلاع دارند. اصلا از هنر بالا خیلی کم اطلاع دارند. در ایران هم نمی شود توقع داشت که وزیر و رئیس جمهور، هنری در این مرتبت را بشناسند. البته هیچ عیبی هم ندارد و هیچ اجباری هم نیست، ولی در خیلی از کشورها حمایت از این کارها اصلا در قانون اساسی ذکر شده. یعنی تا وقتی شما برای کسانی که به این کار اشتغال دارند، درجه عالی در نظر نگیرید، اصلا نمی توان کاری کرد. به طور مثال آقای احمدی نژاد، هیچ گناهی ندارد که موسیقی را نمی شناسد، ولی یک چیز را که باید بداند و آن اینکه سرود ای ایران و سرود جمهوری اسلامی را با سازهای غربی می زنند، و هیچ کدامشان را با سنتور و تنبک و تار نمی زنند. این را باید بداند و من هم هیچ توقعی ندارم که بیشتر از این بداند. وقتی این را بداند، باید این را هم بداند که این کار را باید در یک هنرستان یاد گرفت، و پول این هنرستان را دولت باید بدهد. اصلا مسخره بازی در همین جاست. خود دولت پول هنرستان موسیقی را می دهد، ساختمان کنسرواتوار می سازد، ولی به حقوق آدم هایی که در اینجا ها درس می خوانند یا کار می کنند، توجه ندارد. و این برخورد همه سیاستمداران است، در همه جای دنیا. من در زاگرب، پراگ، اسپانیا... بوده ام، مشکلات را می دانم. سیاستمداران همه جا همین طور هستند. می دانند موسیقی کارخانه نیست که اگر تعطیلش کردند، هزاران نفر اعتراض کنند. بحث های مذهبی هم بهانه است. من خودم در خانواده مذهبی بزرگ شدم، آدمی که نخواهد رسیدگی بکند، هزار بهانه می آورد.

* چی شد که فکر کردید این حرف ها را سرصحنه بزنید؟
پس کجا بگویم؟

شغل من روی صحنه است. زندگی من روی صحنه است، افرادی هم که من با آنها حرف می زنم، کسانی هستند که می آیند تا کار مرا گوش کنند. مثل یک امام جمعه که باید برای مردمی حرف بزند که می آیند نماز بخوانند. من باید جلوی ارکستر و در برابر مردم حرف بزنم. خیلی از مردم نمی دانند این نوازنده ای که با این لباس شیک و در این محل مجلل نشسته و ساز می زند، حقوقش از یک کارگر افغانی کمتر است.

* و چرا دوست دارید در ایران کار کنید؟

چون ایرانی هر جا باشد ایرانی است. من به کار احتیاج ندارم، دلم می خواست یک حرکت اساسی انجام دهیم، و هنوز هم آماده ام که به این حرکت بپیوندم، ولی به شرط اینکه بتوان برای آینده کاری انجام داد. یک کار اساسی.

 راستش تهران که بودم می ترسیدم اگر شش ماه دیگر بمانم به من جایزه ای بدهند و تجلیلی بکنند و زندگی مرتبی برایم فراهم کنند. آن وقت من چطور می توانستم در چشم اعضای ارکستر، که آنقدر بد زندگی می کنند، نگاه کنم؟

***
منبع: روز، ۱۴ دی ۱۳۸۴

نوشته شده توسط سردبیر در 12:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/20

پاپ . اونم چه پاپی !!!!!!!!!!!!!!!!!


85
 
 
 

اين سايت مدعي است :

در پي انتشار اخبار غير واقعي درباره جوان مداحي به نام “ بنيامين “ و اينكه وي فردي تازه مسلمان است . بر اساس بررسي هاي صورت گرفته ( توسط اين سايت )مشخص شد وي متولد سال 1361 ، دانشجوي رشته ادبيات رودهن است .

سایت "عارف نیوز" در اين باره نوشت وي سابقاً در بسيج حضور داشته و قريحه اي هم در سرودن اشعار مذهبي دارد كه برخي از مداحان از اشعار وي استفاده مي كنند . بنيامين كه نام شناسنامه اي او “ وحيد بهادري “ است در خانواده اي مذهبي و معتقد به انقلاب در يكي از محله هاي خيابان هاشمي تهران رشد كرده است .

 اين سايت خبري همچنين در ادامه او.رده است :چندي پيش يكي از شبكه هاي ماهواره اي تصويرفردي را پخش كرد و مدعي شد كه وي بنيامين است و به تازگی مسلمان شده است. در حالي كه تا بحال هيچ CD تصويري از بنيامين تكثير و پخش نشده و فقط كاست هاي صداي وي منتشر شده است


منبع : عارف نيوز
نوشته شده توسط سردبیر در 11:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/20

مسابقه راک . همین نزدیکی های ایران خودمون ...............


 
 
 

"فستیوال راک صحرا" مسابقه ای است برای انتخاب بهترین گروه گمنام راک در خاورمیانه که که در تاریخ 24 آذرماه 1385 در دوبی برگزار خواهد شد.

برای آشنایی بیشتر با این مسابقه با پگاه از مسئولین مسابقه گفتگو کردم، پگاه برای من از شرایط شرکت در مسابقه گفت، شرایط تقریباً سخته ولی کشف اتم نیست ...به شرط مصرف مقدار کافی روغن ماهی و تامین فسفر مغزی همه شرایط یادتون می مونه... البته قبل از شرایط مسابقه اصلاً ببینیم این دیگه چه مسابقه ای است.

فستیوال راک صحرا که به اسم "شمال" هم معروفه، مسابقه موسیقی بین گروههای راکه که گروهای مختلفی از کشورهای عربی شرکت می کنن و صد البته از ایران در اون هم می تونن شرکت کنن.

سال گذشته در این مسابقه گروه "منی کایند" برنده شد که بسیار گروه با استعدادی بود و اجرای روی صحنه بسیار خوبی داشت. سبک گرانج متال می خوند و در حال حاضربسیار هم موفقه.

شرایط شرکت در مسابقه

شرایط شرکت در مسابقه مربوط به گروههای ناشناس و جدی راک میشه، که هیچ وابستگی به هیچ گروهی ندارن و قبلاً هم هیچ آلبومی به بازار ندادن. حداقل سن شرکت کننده ها شانزده ساله که زیر این سن نیاز به اجازه والدین شرکت کننده داره. و باید آنقدر آهنگ داشته باشن که بتونن بین سی تا چهل و پنج دقیقه روی صحنه برنامه اجرا کنن.

علاقه مندان شرکت در این مسابقه بهتره نگاهی به این سایت بندازن ولی بصورت خلاصه لازمه مواد زیر را حداکثر تا نهم تیرماه (سی ژوئن) آماده و برای برگزارکنندگان این مسابقه ارسال کنن.

مواد لازم عبارتند از: سی دی نمونه از کارها، عکس دسته جمعی و تکی از اعضای گروه، شرح حال نسبتاً مختصر از اعضای گروه، امضا فرمهای لازم و پرداخت هزینه مالی لازم.

در ضمن پگاه به من گفت که برگزار کننده هیچ مسئولیتی در قبال اخذ ویزا برای شرکت کنندگان نمیتونه قبول کنه و در واقع شما مسئول هستین که خودتون رو به محل برگزاری مسابقه (در صورت انتخاب) برسونین.

از بین گروههای شرکت کننده فقط 8 گروه برای شرکت در مرحله پایانی در تاریخ 25 شهریور 1385 انتخاب میشن، تا در برنامه فستیوال که در تاریخ 24 آذرماه 1385 در دبی برگذار میشه مسابقه بدن.

برنده این مسابقه فرصت اجرای برنامه در برابر هزاران بیننده بزرگترین فستیوال راک خاور میانه را پیدا میکنه (که در ماه مارس برگزار میشه)، و برگزار کننده های مسابقه در تلاش خواهند بود تا برای گروه برنده قرارداد ضبط و پخش آلبوم فراهم کنن.

خب امیدوارم شرکت کننده هایی که احیانا ازايران در این مسابقه ها شرکت می کننن بتونن موفق باشن و اون استعداد نهفته راک ایرونی رو به همه نشون بدن.



منبع : بي بي سي فارسي
نوشته شده توسط سردبیر در 11:18 |  لینک ثابت   •