شنبه 1387/04/08
آیا شاملو بهترین منتقد خودش نبوده ؟
به نظر من
هيچ كس مثل خود شاملو ،
نتونسته خودشو نقد كنه ..!
-
نقدهايي كه اين طرف و اونطرف درباره ي شاملو خوندم و شنيدم
اغلب مطالبي بودند كه خود شاملو قبلاً آنها رو گفته بوده ...
-
اين مصاحبه رو در كتاب شعري از شاملو مربوط به سال هاي دور خوندم
و تايپ كردم چون دلم مي خواست ديگران هم بخونن.
اگه مايليد متن كامل رو بخونيد اینجا رو کلیک کنید .
· آثار من ، خود اتوبیوگرافی کاملی است . من به این حقیقت معتقدم که شعر ، برداشت هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خود زندگی است .
· خواننده یک شعر صادقانه در شعری که می خواند ، خواه و ناخواه جز با صحنه هایی از زندگی شاعر و گوشه هایی از افکار و عقاید او روبرو نخواهد شد .
· شکستن بت مورد پرستش بت پرست متعصبی که گرفتار بیماریهای عصبی است و پیشاب پر و آماده به شلیکی هم در دست دارد ، در یک جمله «خودکشی است» - جبری که من بدان معتقد شده ام راهش از این طرف است و شاید بیشتر یک « تراژدی » است ( به مفهوم یونانی آن ).
· من مطلقاً به وزن به عنوان یک چیز حتمی و ذاتی شعر اعتقاد ندارم .و برعکس ، معتقدم که وزن ذهن شاعر را منحرف می کند.
· من وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خود به خودی شعر ، یعنی زایش طبیعی آن ، می دانم .
· اینکه ما به طور کلی برای شعر یک فرم خاص قائل شویم ، مثل این است که مثلا برای « میوه » یک فرم خاص قائل بشویم . مثلا الگویی برا میوه در نظر بگیریم و بگوییم که هر میوه ای باید به این شکل باشد ، منتها مزه اش فرق کند. من می گویم نه ! سیب شکل سیب است. در حالی که خربزه شکل خربزه است و انگور شکل انگور .
· اگر جامعه اشعار فولکلوریک مرا زودتر پذیرف، برای آنست که مصالح کار مال خود جامعه بوده است.- مثلاً اگر شعر «پریا» مشهورتر از فلان شعر دیگر من است علتش این بوده که این شعر به زبان مردم سروده شده .
· من به زمان فکر می کنم .و خیلی هم نسبت به این مسئله حساس هستم.
· از تمام شدن زندگی و از مرگ مطلقاً ، وحشتی ندارم . به قول « کامو » قدمی است که باید برداشت . ولی روی هم رفته مرگ چیز کثیفی است...
· زبان ما متأسفانه از بسیاری از امکانات خودش دور مانده است.
· مثال های فوق العاده زیادی را می شود عنوان کرد:
· چنانکه ما در زبان فارسی دو علامت برای بیان لیاقت داریم.
· فرض کنید پسوند « ی » که به مصدر اضافه می شود و علامت « آک » که به ریشه ی دوم یا ریشه ی امر ی مصدر اضافه می شود – هر دو لیاقت را افاده می کند . یعنی مثلا « خوردن » می شود « خوردنی »، ( فلان چیز خوردنی است . و این می رساند که لیاقت خوردن را دارد ) و « اک » که به ریشه و جه امری اضافه می شود - ( «خور » که می شود «خوراک » ، که خوراک هم لیاقت را می رساند در خوردن ).
· و اما اینکه شعر در حال حاضر چه مرحله ای را طی می کند : به شما بگویم : - شعر « یافته شده است » و تلاش قصیده سازان و غزلسرایان و معرکه گیران هم دیگر تلاشی عبث است.
· علت این امر آنست که به سال 1334 ، من پنج دفتر بزرگ محتوی اشعار خود را گم کردم . جوانکی « نقاشیان » نام ، به بهانه ی آنکه خیال تدوین و چاپ آنها را دارد ، برد و پس نداد .
· چهار جلد از این دفترها محتوی چهار سال از پرکارترین دروه های شاعری من بود. دروان شکفته ای که تنها کار من نوشتن بود و حاصل کارم ، گاه در روز از پنج تا شش قطعه و از دو تا سه هزار کلمه تجاوز می کرد! – امری شگفت و باور نکردنی ! ضربه ها پساپس فرود می آمد و طنین آن ضربه ها همه ی زندگی مرا سرشار می کرد.
· بهترین روزهای عمرم را بر سر هیچ و پوچ یا در گوشه های زندان گذرانیده ام یا در پیشگاه «عدالتی» که به یک دست شمشیری دارد و به دست دیگر ترازویی . اما در ترازو ، تنها «اتهام» ترا در برابر زری که می توانی بسلفی سنگین و سبک می کنند...
· هرچه اند و هرکه اند ، صادقند و آنچه مغتنم است همین است ، تیراژ کتابها آنقدر کم است که نویسنده می تواند خوانندگان آثار خود را نفر به نفر بشناسد!
· چقدر آرزو می کردم که زندگانیم – به هر اندازه که کوتاه – سرشار از زیبایی باشد. افسوس که گند و تاریکی و ابتذال و اندوه همه چیز را در خود فرو برده است. بارها کوشیده ام از شهر بگریزم و در گوشه دهی یا مغازه ای مدفون شوم . دریغا که در سرا چه ترکیب تخته بند تنم!
· اما هنر را من همیشه چنین تعریف کرده ام : « طبیعت به اضافه انسان»
· گوته می نویسد :
· «من وزن و قافیه را که سخن ، در ظاهر خویش به مدد آنهاست که «شعر» می نماید ارج می نهم . اما عمق و اصالت شعر ، تنها در آن جوهر والائی است که چون شعری را از صافی ترجمه می گذرد بی آنکه کاهشی در آن پدید آید!»

